تبليغاتX
من و قوز چراغ مطالعه
همدم تنهایی،اشیاءِ بیروح اما با وفا هستند

چه اندازه برای تو ارزش انسان پست میشود؛

وقتی به این فکر میکنی که هیچ حیوانی خود ارضایی نمیکند!

هرگز دو حیوان همجنس باز نمیبینی!

خنده دارست فکر کنی حیوانی به یکی دیگر تجاوز کرده!

یا مثلا نمیبینی سگی برای کشتن هم نوعش جنگ افزاری بسازد!

یا یک گرگ شرکتی تاسیس کرده و کلاهبرداری بکند!

یا یک آهو از لانه فرار کرده و فاحشه شده باشد!

یا یک اسب آبی یک گوشه مواد بزند!

چه قدر برایت دردناک میشود وقتی میفهمی جنگل متمدن تر از شهرست!


پ.ن:دیشب دیدم گربه ای پفک نمکی میخورد.

پ.ن:مرد گلفروش شاخه ها را با سلیقه دسته کرد آخر سر رویشان اسپری زد و داد دستم؛گفتم اسپری چرا؟.گفت:"خوب بوی گلس دیگه!!!"


+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 10:5  توسط پویا  | 


سوسوی دیده گانِ ماتم گرفته ام

آهسته میروند و کور میشوند

دورتر صدای دشنه ایست

که دارد برای پیکر من گور میکند.


اینک نمای صورت من بیرنگ میشود

دردی عمیق به دلم چنگ میزند


یک تیغ برنده ی خونین بدن

با نقش خشمگینانه اش ورق میزند

این برگ آخر تقویمِ من


آخر در از میانه ی قابش شکست

مادر درون اتاق میشود

پلک هایم اینک بسته است

دیگر همه چیز سیاه میشود


+ نوشته شده در  88/06/31ساعت 23:20  توسط پویا  | 


و دراین شهر ستم پیشه ی دلسنگ

پیری نشسته بود

تا خورده در میان پتویی پریده رنگ.


بیگانه از خود و نابرده از عدالت،سهم

افتاده بود،

بر شب سرمازده ی بیرحم.


پشتِ سر،عمری به سختی با ستم ها ساخته،

روبرو،بازیِ فردا را جلوتر باخته،

و در این سردیِ تا عمق جانش تاخته،

میفِشُرد از سوز سرما بازوانش را به چنگ.


و من وامانده از اعمال انسان در شگفت.


اشکم گرفت

قلبم شکست،

لعنت براین آدم در جهل خود اسیر،

نفرین من به چنین زندگی پست.


پس کجایست آنکه شعارش عدالت ورزیست؟

سهم این مرد،دستِ کدامین بی صفتِ هرزیست؟

خسته ام از این شهر،

این چنین دادگهِ بی قاضی

خسته ام از دغل و مکر و سیاست بازی.


و تو ای دزد بزرگ

آنچنان چیزی نیست،که ازین ثروتِ خود

که ز مردم داری،

قرصِ نانی،بهرِ پیری،بگذاری


+ نوشته شده در  88/06/19ساعت 17:44  توسط پویا  | 


اولی:

نمیخوام بگی که کارم اشتباه بود،توی این مملکت که دیکتاتور ها دارن خونمونو تو شیشه میکنن باید به کس و ناکس جواب پس بدم،باید به ساز هر تازه به جایی رسیده ی سفارش شده ای برقصم. دیگه حوصله ی خرابکاری های اونو نداشتم،اخراج حقش بود.به من ربطی نداره که چقدر برای خرج و مخارجش لنگ این کار بوده.باید حواسشو جمع میکرد.

تو همش از من و مدیریتم ایراد میگیری،وقتی حقوق یک ماه منشی رو قطع کردم به من پریدی،وقتی من بعد از سر و کله زدن با کلی آدم نفهم و از همه چی بی خبر میام دفتر نباید کولر خراب باشه،منشی باید قبل اومدن من بگه تا سرویسکار بیاد درستش کنه .حقش بود.

اونجور منو نگاه نکن،اگه دوستم نبودی توبیخت میکردم،خریت کردم دوستم و معاونم کردم،اصلا امروز اعصاب ندارم،میتونم خیلی سختگیر باشم بهت،

ای خدا....آخه با این نگاه احمقانت چی میخوای بگی؟


دومی:

می خوام بگم:تو توی همین مدیریت ساده ات یه دیکتاتوری را انداختی،اگه قدرت بیشتری داشتی حتما بدترین دیکتاتور دنیا میشدی.اگر میبینی دیکتاتوری انقدر ظالماناست،تو در حدود قدرت خودت ظالم تری.فکر میکنی دیکتاتور ها چگونه به وجود میان؟از همین جا شروع میشه و وقتی قدرت بیشتر میشه همون ظلم در مقیاس بزرگتر تبدیل به یک ظالمیت کبیر میشه.


.................................................................

پ.ن:با هر جنین ظلمی خفته و تشنه ی قدرت به وجود می آید.


+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 3:38  توسط پویا  | 




ایستاده بر روی پشت بام

در انتهای این روز، که رو می برد به شام


نگرانم از دختر خورشید

کاش،آنسوی این کرانه های بلند

کاش،در پشت این کوه های ناپدید

روی یک شهر غریب،

و در آنسوتر دنیا

پاینده بتابد

و دگر هیچ نیاید به سر سفره ی نحسِ آسمانِ اینجا


دوستتر می دارم،که تمام لحظه ها شب باشد،

تا دراین شهر بلا دیده ی من

این چنین ورطه ی آکنده ز بد

روزی آخر به همین دختر خورشید

تجاوز بشود




+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 19:27  توسط پویا  | 


اسیر توده ی ابر است

دانه ی باران و من هنوز،

ساعتیست به انتظار بارانم.


آیا کی می بارد ابر ؟

کی زلال میشود آسمان شهر ؟

پیراسته کی میگردد آجرها ؟

بوی خاک کی می پرد تا مشام من ؟


دهان تشنه ی گنجشک ناله می سراید

ای ابر ترا خدا ببار

بکُش عطش از کام برگ

تا در امان تو درخت تازه شود،

بی امان ببار


اسیر توده ی ابر است

دانه ی باران و من هنوز،

ساعتیست به انتظار بارانم.


+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 10:49  توسط پویا  | 



شب،

وقتی که زمین

ریه های پر اکسیژن خود را

می دماند به هوا

من نشستم تنها


سقف بالای سرم

شب چراغ مهتاب

روبروی ایوان

شهر در ظلمت خواب


شهری از طایفه ی نیمرخ شرق زمین

زیر یوغ ظلم مردان فساد

تحت قانون فراگیر عتاب


شهر در پنجه ی اهریمنیِ

اژدهایی ریش دار

مردمانش آویخته

خوشه وار از دار



شهر در بهت و سکوت

چشم بر دست بزرگی دارد

که نسیم خوش آزادی را

بر مشام خفته اش باز آرد


......................................................

پ.ن:آزادی قدرتی است که به بشر تعلق دارد برای اين‌که هر کاری را که به حقوق ديگران آسيب ‏نرساند، انجام دهد

+ نوشته شده در  88/05/09ساعت 13:20  توسط پویا  | 



در کنار تندیس بیجانت نشسته ام

و قطره قطره

به تصویر مبهم سیمایت می چکم


روزها می گذرند،

و من در تو همچنان می ریزم


اینک

تو ایستاده ای

در کنار پیکر بی جان من.


....................................................

پ.ن:مرگ در مقابل چشمان تو قد می کِشد و روزی،شبی تو را می کُشد.

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 12:35  توسط پویا  | 



بهره برداری از خاک برای توسعه شهر و رویش شقایق صحرایی در خاک ژله ایِ آپارتمانی.


........................................................................................................................

پ.ن:دانش مادریست که اگر یکی بزاید،هزار میکشد.


+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 23:23  توسط پویا  | 



آفتاب از پنجره آمده بود

و یکطرف صورت مرا روز کرده بود.

از ذهنم می گذشت که چه خوب است،مردمِ شرق و غرب دنیای صورت من باهم در جنگ نیستند.

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 19:32  توسط پویا  |